تبليغاتX
زندگی دیوانگان

زندگی دیوانگان

لذت دیوانگی در سنگ طفلان خوردن است/حیف مجنون را از اوقاتی که در زندان گذشت

می خوام خیلی از جا ها رو خالی بزارم

حتی اگه هم نخوام خود به خود با نبود من این جا ها خالی می مونن

من نمی تونم از چیز های خوب برای خودم دفاع کنم من فقط میتونم وقتی دیگران کاری رو میگن به خوبی اون کار رو براشون انجام بدم من فقط می خوام بنویسم با کلمه هایی که حفره های خالی دهانم رو پر کنن.با کلماتی که نوشتنشون لذتی بیشتر از انجام دادنشون داره

خوبه همیشه زمستون ها شروع میشه و تابستون ها تموم میشه

من شک دارم

من شاید یه مریضی روانی داشته باشم

دارم به نظر شما؟

من آدم معقولی هستم

من هیچ کجای این دنیا به جز در جلوی آینه احمق خطاب نمیشم

خدا این همه عقل رو نسیب آدم بی ظرفیتی مثل من کرده که چیبشه اخه؟

علی تو خواهشن نظر نده میدونم باز چی می خوای بگی

همه نظر میدن میسازن تو نظر میدی میندازی

من الان یه هدف دارم نه باشه برا بعد

می بینین تو رو خدا

بلیط رفت و برگشت هوا پیما نداشتن

گفتم رفت بدین،،،،گفتن نداریم

گفتم خب پس برگشت بدین

هه هه

بلیط رفت رو نگرفته بلیط برگشت گرفتم

رفت رو چیکار کنم

باجه ایه گفت ترفند خوبی زدم خودم هم الان دارم فکر میکنم که تر فند خوبی زدم

می تونم به جای اینکه مستقیم و رو به جلو برم عقبی و پشتکی بیام شاید که به مقصد رسیدیم

من از الان به بعد دیگه رسما خل بازی هام گل کرده

پس باید دیوانات دو باره آپدیت بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 3:31  توسط علف  | 

سلام بر خواننده های میلیونی

بنده آقای تقارن هستم

در اول باید عرض کنم که من همه ی تلاشم رو کردم که یه مطلب سفارشی عین یه ساندویچ سفارشی با سس و ادویه اضافه تایپ کنم که نمی دونم چقدر سفارشی شد یعنی خوش نمک شد که انعامش رو به عهده ی خودتون می زارم(کامنت)

دوما یا در دوم هم اینکه من حوصله ی جواب دادن به چند میلیون کامنت رو ندارم پس بی خودی کامنت ماچه بوسه برام نزارین(ذهی خیال باطل)

در سوم هم اینکه فقط به نظرات خوانندگان فزحیخته و خوانندگان زیباچهره(البته از نوع سیرت نه صورت) اهمیت داده خواهد شد

 

قسمت اول :در خانه

ساعت 8 صبح علی زنگ میزنه به گوشیم

من:الو

علی:سلام آرمین صبح بخیر

من:هاا اهههها ااههها ااهها

علی:این صدای چی بود؟

من:خواب بودم هیچی دهن دره بله چیه

علی:بیرون برف نشسته ......

من:نه بابا(گوشم رو میندازم زمین از پنجره بیرون رو نگاه میکنم) ایییییییییول(10 ساله که تو شهر ما برف نمی اومد)

علی: ..........زهر مار لباس بپوش بیا بریم بیرون عکس بگیریم

من:باشه باشه

طبق معمول همیشه که هر وقت حاظر شدن من به کفش پوشیدن میرسه برنامه ها عوض میشن این بار هم داشتم بند پوتینم رو می بستم که دو باره گوشیم زنگ خرد

من:بله

علی:دوربینم شارژ نداره صبحانت رو بخود بعدا خودم میگم که بیای

من:عجب لطف بزرگی.صبحانه چیه.میرم میخوابم

چون ساعت 7 صبح تازه سرم رو بالش گذاشته بودم با پوتین و کاپشن میرم تو رختخواب (حق میدم که علی بگه من چقدر کثیفم)

البته این ابتکارات (به قول والدین:شلخته بازی ها و به قول برو بچ و در وداف:جزابیت ها ) کاملا برای امثال منو علی عادین و هیچ جای تعجبی نداره.

به عموان مثال

این علی از میوه های تو یخچال مونده ی سرد شده خوشش نمیاد.

یه بار که رفتم خونشون وقتی برام میوه آورد می بینه که موزش سرده برای همین هم دست به یه ابتکار میزنه و موز رو 10 دقیقه میزاره توی تستر تا گرم بشه.

خب کجا بودیم . اها تو رختخواب یا به قول علی تختخواب

ساعت 8 و 34 دقیقه بود که گوشیم دو باره زنگ می خوره

مَزمون کل این بود که برم سر کوچشون

در اتاق رو باز کردم

در حال رو باز کردم

ای خدا من نمی دونم چه جوری دانشگاه قبول شدم

حالا دارم عین منگل ها سرم رو به چپ و راست می چرخونم که کفش هام رو پیدا کنم

خوشبختانه همیشه دنبال چیزی روی زمین گشتن رو از جلو پاهام شروع می کنم به خاطر همین هم زیاد در منگی و خرفتی به سر نبردم چون مثل 35 دقیقه ی پیش کفشم دقیقا توی پام بود(البته یه جورایی هم حق بدین به من چون 20 ساعتی میشد که نخوابیده بودم)

قسمت دوم:در خیابان

میام بیرون

تا سر کوچه ی علیشون رو به صورت کاملا عادی و نرمال به حرکت خودم ادامه میدم ولی از اون جا به بعد دوباره جلف بازی ها شروع میشه

علی میشه فیلم بردار من میشم دستیار فیلم بردار

خلاصه شروع میکنیم به عکس گرفتن از چپ و راست البته این به علت نبوغ زیادمون هست که می تونیم از همه چیز به عنوان سوژه استفاده کنیم

ولی من کجا و علی کجا.سوژه های علی کاردرست سوژه های من خانه خراب کن

داشتیم از سر کوچه رد می شدیم که من یه ناودون رو دیدم که دهنیش تا وسط یه دیوار قهوه ای پاین اومده بود و از اون جا به بعدش هم کلی قندیل با یه طرح با حال بهش آویزون شده بودن و کلا رنگ بندی خیلی قشنگی رو تشکیل داده بودن،گفتم بیا از این عکس بگیر علی بیچاره هم با کلی زوق و شوق که من چشمم به دنیا باز شده دوربین عکاسیه دیجیتالش رو می بره زیر ناودونی که همین موقع ناودون میشه شیر آب و دوربین خوشکله میشه لیوان آب

.

.

.

.

بعدش دیگه چه اتفاقی افتاد کاری نداریم فقط من همین رو بگم که جون سالم به در بردم یعنی دوربین علی جون سالم به در برد

قسمت سوم:در پارک

تارسیدیم به پارک

همه جای پارک برف نشسته بود علی هم از شوق و زوق میره روی برف ها و از شدت خوشحالی شروع می کنه به رشتی صحبت کردن(من و علی هردو مون مازندرانی هستیم زبونمون با رشتی ها فرق می کنه)

ای خدا حالا مگه ول میکنه . اینقدر جیغ و داد میکنه که یکی از باغ بون های پارک سرش داد میکشه

هو

هو هو بور بیرون اونجا چتی کنی . چمن دله ی جا بور بیرون(یعنی اون جا چیکار میکنی از روی چمن برو بیرون)

بیچاره علی زوقّش کور میشه ولی نکته ی کنکوریش این بود که به خاطر برف زیادی که رو زمین نشسته بود،سنگفرش پارک از چمن پار قابل تشخیص نبود.

خلاصه بعد از یه خورده پیاده روی به میدون حوض و فواره ی پارک رسیدیم

علی که خیلی خوش حال بود گفت من می خوام یه کاری کنم گفتم چی کار گفت این ها رو بگیر تا بفهمی دوربین و پیراشکیش رو داد به من و رفت بالا نیمکت وایساد و گفت نگاه کن

بله علی جان از یه ارتفاع حدود 70 سانتی خودش رو پرت میکنه روی برف ها و غلط می خوره و معلق میزنه.

هرکی تو پارک بود داشت به این دیوونه نگاه میکرد بلند بلند رشتی صحبت کردنش به کنار از این مسخره بازیش دیگه کسی نمی تونست بگذره

البته شانس آوردیم که مردم مومن شهر ما پارک رو زمین خدا می دونن کسی رو از توش بیرون نمیندازن وگرنه من و علی حتما جزو بیرون افتاده هاش بودیم

پیراشکی دوربین رو به علی بر میگردونم میریم سمت تاب و سرسره که اونجا با هم برف بازی کنیم

شروع میکنیم گوله برفی درست کردن

خیر سرم گوله برفام همه اندازه نارنگی میشدن ولی این علی گوله هایی درست می کرد اندازه کلّه ی خودش

 تند تند کلی گوله درست کرد و شروع کرد به مسخره کردن من که بلد نیستی گوله برف درست کنی خاک بر سرت و هزار تا دری بری دیگه

منم که دلم همیشه به امداد های غیبی خوشه گفتم گوله برفی های من اگه اندازه گردو هم باشن باز تورو میندازن زمین

علی شروع میکنه سمت من گوله برف پرت کردن

فکر کنید گوله های برف به اون بزرگی به فیل میزد فیل میافتاد زمین ولی من دل رحم همه ی تنم رو کرده بودم سیبل نشونه گیری این علی بی رحم

این علی همیشه از دست افکار و فلسفه های من زجر میکشید که امروز هم دوباره کشید یعنی چشید

اینطوری:

تو بوح بحه ی(املاش رو بلد نیستم) بحران سرما و گوله های برفی که به سمتم پرتاب میشد به یاد یه شعر ی افتادم که میگفت

       ترحم بر پلنگ تیز دندان

                                        ستم کاری بود بر گوسفندان

 

منم گفتم که اگه الان جواب علی رو ندم فردا یه بلای بدتری سر بقیه ی گوسفند هایی مثل من در میاره پس تمام مهارت های ورزشکارانم (دان 4 جودو و کیو 3 ایکیدو) رو جمع کردم و همون یه گوله برفی که دیگه اندازه گردو شده بود رو با کمال،طلبیدن از فلاسفه ی بزرگ دنیا به سمت علی پرت کردم

واقعا هم جواب داد دم هرچی فیلسوف رو کم کن تو این دنیا گرم

علی عین سفره رو زمین پهن شد.بیچاره همچین بین زمین و آسمون رو هوا چرخید که کلاش دو متر اون طرف تر پرت شده بود(به جون همه خانوادم راست میگم)معجزه ای شدش

زجر چشیدن هم یعنی این که با دهنش برف خوردن رو که نه تا با گوشش هم معنی مزه ی برف یخ زده رو چشید(توی سوراخ گوشش پر برف شد)

خب

بعد از چند دقیقه علی سر حال میاد

سر حال اومدن همان انتقام گرفتن هم همان.این بار ظاهرا قصد جون من رو کرده بود که عین چنگیز خان مغول به سمت من حمله میکرد من بد بخت هم پا به فرار گذاشتم و چون از یاد خدایان غافل گشتم دچار عذابشان گشتم

زمین خوردم

اره دیگه زمین خوردم

البته الان دارم این رو شکر میکنم که خودم زمین خوردم و علی من رو زمین نزد

نمی دونم قبل این ماجرا ها بود یا بعدش خلاصه یه جای کار  به مقداری انسان بودن در وجود علی پی بردم

قصه هم از این قرار بود که یه گوله برف که با اورانیوم، غنی شده بود رو به سمت قلب من نشونه گرفت و من گفتم (با لحن نظیر شنبه بخونین)یا علی، در قلب من جسیکا خانوم خفته،حرمت عشقم را نگه دار

علی هم دلش برام کباب شد و خودش رو خلع سلاح کرد

 البته ناگفته نماند که توی پارک بازی های دیگه ای هم کردیم که حوصله ندارم بنویسمشون چون بد جور چاییدم(یعنی سرما خوردم)

قسمت چهارم:در راه خونه ی مادر بزرگه

علی یه گوله یخ درست کرد و گفت این رو ببرم برا مامان بزرگم بعد سوار تاکسی شدیم و رفتیم به جایی که اسمش پشت راه اهن البته بی ربط هم نیست چون از اونجا یه راه اهن رد میشه که به کوچه پس کوچه ی های پشتش پشت راه آهن میگن

این پشت راه آهن یه جورایی جای خطر ناکیه و امروز هم یکی از این خطر هاش داشت نصیب من و علی میکرد

خطر از این دسته که جای مواد فروش ها و چاقو کش هاست

وقتی داشتیم از روی ریل راه اهن رد میشدیم علی کوه دماوند رو دید که روش برف نشسته و منم بند دراز پوتینم رو دیدم که باز شده و روش گل نشسته

پس به این نتیجه رسیدیم که علی بره عکسش رو بگیره و منم بندم رو ببندم که یه دفعه

 یه هیکل جلومون سبز شد بعد به ما گفت من دنبال خلاف کار میگردم منم عین شیر ژیان گفتم دنبال چه خلاف و خلافکاری هستی؟

یارو هم گفت کرک فروش می خوام میدونین کجان

من بیچارم شروع کردم به ادرس چرت و پرت دادن که علی هم پشت سر من شروع کرد به مزه پروندن اسگل کردن یارو

ولی کارمون خیلی تابلو بود چون یا رو فهمید که داریم سر به سرش میزاریم و اومد که خودش رو جمع و جور کنه و مثلا روی ما رو کم کنه گفت شما ها من رو دیگه . . . . نکنید

البته انقدر تابلو گفت که به قول علی معلوم بود تو عمرش از این حرف ها نزده بود و چیز دیگه ای هم که معلوم شد این بود که اقا مامور دولت تشریف دارن و دنبال کسب اطلاعات هستن

خلاصه به خیر گذشت و ولی نه عکسی گرفته شد نه بند پوتینی بسته شد

و همچنان گوله ی یخ به دست به سمت خونه ی مامانبزرگ علی حرکت کردیم

قسمت پنجم:خونه ی مادر بزرگه

این جا باید به این نتکه اشاره کنم که علی اصلا نباید خودش رو نا راحت کنه که مادر بزرگش اون رو جای مادرش پشت تلفن اشتباه میگیره

آخ جان

چه مامان بزرگی داره این بچه

به خدا روحم شاد شد وقتی مادر بزرگش از در اومد بیرون

یه مامانزرگ ِجون جونیه دسته گل خیلی باحال

اندازه ی یه جوون که کنکور قبول شده همش می خندید

و چه زِدّ حال هایی که به علی نمیزد.مثلا علی بیچاره با کلی شوق و زوق اومد گوله ی برفی که از پارک تا اینجا با خودش اورده بود رو بهش بده مامان بزرگ عزیز،میزنه زیرش و برف رو پخش زمین میکنه و کلی می خنده

البته مامان بزرگه و سنی ازش گذشته شوخی هاش هم مال 60 سال پیش که جوون 20 ساله بوده

این شعر به افتخار مادربزرگ علی و خود علی

خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره

خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره

خونه ی مادر بزرگه حرفهای تازه داره

خونه ی مادر بزرگه گیاه و سبزه داره

تو باغ خونه ی ما همیشه سبزه زاره

دشت هاش پر از بوی گل

 اینجا همش بهاره

دل وقتی مهربونه شادی میاد .......

خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

 

قسمت ششم:در کوچه

این کوچه کوچه ایه که علی تقریبا تا سه چهار سال پیش توش زندگی می کرده

مکان حضور آقای بلند آقای هویج و خیلی اقا های دیگه که نمیشناسمشون

عجب جایی بود چه بچه های نمونه ای

انقدر بچه های گل و مظلومی بودن که موقع برف بازی کردن اصلا گوله های برف رو به سمت هم دیگه پرت نمی کردن،فقط برف رو توی یقه ی هم و زیر شکم و پشت کمر های هم دیگه طوری که کاملا با پوست لخت قربانی تماس داشته باشه می ریختن و می چسبوندن

از شوخی گذشته به نظر من علی مغل بودن خودش رو از این قوم تاتار به ارث برده

البته این جماعت خیلی هم مهمون نواز هستن و حسابی رسم مهمون نوازی رو برای علی به جا آوردن

اداب و رسومشون هم به این صورت بود که

1: میزبان،رفیق شمار 1 علی او را در آغوش گرفته

2: رفیق شماره دوی علی از پشت سر با الات پذیرایی(پلاستیکی پر از برف)به او نزدیک شده

3: رفیق شماره دو بی هیچ تعارفی دو گیلو برف را به درون یغه ی علی سرا زیر می کند

4: علی جیغ میکشد

بعدش هم که من سردرد میگیرم و خدا حافظی میکنم و میام خونه

الان هم بی شوخی دارم به این فکر میکنم چرا توی یکی از این محله های کوچیک با خونه های جفت به هم با هم محلی های زیاد به دنیا نیومدم و جاش اکثرا توی جاهایی از شهر خونه داشتیم که به خاطر بزرگی خونه ها پدرم رو شاید یک روز در میون یک بار میدیدم،چه برسه که هم محلی ها بخوان از حال هم دیگه با خبر باشن و با هم برف بازی کنن

خوش به حالشون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:39  توسط علف  | 

زندگي براي ديوانگان جز ديوانه بازي چيز هاي ديگري هم دارد مثل چشيدن طعم دندان هاي خود يا لمس دستبند هاي تخت و نوشيدن آرام بخش ترين آرام كننده ها.

ديوانه خانه ها تنها جايي هستند كه ديوانه ها عادي ترين عضو آن هستند و انتظار هيچ كار به جز تمام كار هاي نامعقول از آنها نمي رود.

توي يه ديوانه خونه ي واقعي براي يه دوونه ي واقعي هيچ مزاحم واقعي وجود نداره چون تنها چيزي كه نفر مقابلت رو مزاحم معرفي ميكنه اينه كه تو كارت دخالت بيجا كنه و از اون جايي كه ديوانه جماعتي مثل من هيچ كاري نمي كنن ژس كسي نمي تونه مزاحم ديوانه هايي مثل من بشه.

من از هفت دولت آزادم چون ديوانه هستم

صاحب يه دنيا با يه فرهنگ قشنگم چون ديوانه ها براي خودشون عالمي دارند.

مي تونم به هر جا كه مي خوام برم چون هيچ كس مزاحم راه ديوانه ها نميشه

بهشت و جهنمي براي من وجود نداره چون دين براي عاقل ها صادر شده

همينطور من يه عاشق خدايي هستم و هيچ وقت از عاشق شدن نمي ترسم چون كسي نيست كه بگه عشق من رو به جنون كشيد چون من از سر ديوانگي زيبا ترين عشق ها رو تجربه كردم

من با افتخار تمام مي تونم بگم كس يهستم كه فرمان شيطان در من اثر نداره و از خدا هم نمي ترسم چون من يه ديوانه ام

من قدرت مطلقم

من تنها نژاد از ابر قدرت ترينهاي كائناتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:27  توسط علف  | 

حجاج گفت:از بهشت سخن راندی لکن از حور و ازدواج بهشتی چیزی نگفتی؟اکنون کنیزکی به نطر تو می رسانم که هوشت را از سرت برباید .پس «املس»نامی را صدا زد،کنیزکی معتدل القامه با قبای نازک که گیسو ها بر دوش انداخته بود از حرم سرا خار شد در زیبایی مانندی نداشت

همین که نظر میمون بدو افتاد گفت ای حجاج!این کنیزک را چه خواهی کرد که اجلش محدود و ایمش معدود است.یک قرص نان خشکی از آستین بیرون آورد و گفت:اگر این را به گرسنه ای بدهم خداوند عالم به من کنیزکی عطا فرماید که از کثرت زیبایی به دان مثابه باشد که آفتاب از میان دو چشمش طلوع کند؛تمامی حرکات او غنج و دلال و طرب آور باشد و از گفتارش محظوظ و متنعم خواهم شد و گمان دارم همین ساعت به جهت همین قول حق و ترک هوای نفس مستوجب همین کنیزک گردیدم

{بسیاری از شیفتگی ها به جنون میکشد و چه دل باختگی ها که به دیوانگی می انجامد یا برآیند فرایند دیوانگیست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چون است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:45  توسط علف  | 

یه روز:

وزیری به دیوانه ای گفت خوش دل باش که خلیفه تو را والی گرگ ها و خوک ها کرده است.

دیوانه پاسخ داد:پس مواظب خودت باش که مخالفت امر من نکنی و الا مورد سیاست من خواهی شد

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:15  توسط علف  | 

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

بزرگی میگه:پس از سال ها یافتم که هر حقیقتی بدلی دارد.

راست هم میگه:چون ما ها از زمان های قدیم هم پیامبر داشتیم هم پیامبر نما،هم روحانی داشتیم هم روحانی نما،هم فرزند داریم هم فرزند خوانده.هم مرض داشتیم هم تمارض.هم آب داشتیم هم سراب.ای وای هم عاشق داشتیم هم مخ کار گیر هم طلا فروش داشتیم هم بدل فروش و هزار تا هم و غمم دیگه که آخرش آدم رو دیوانه میکنه.

وشگفت است که دیوانه ها نیز از این عرصه بی نصیب نمانده و بشر جدا از دیوانه های واقعی دیوانه نما های مشهوری هم داشته مثل من که به امید خدا قرار از شر شهرت زیاد جونم رو از دست بدم یا خیلی از رفقا که به بچه بازی هاشون وسط خیابون باعث کتک خوردن خودشون شدن یا خیلی از قاتل ها که با اعتراف به جنون خودشون رو از شر دار مجازات نجات دادن و به دارالمجانین پناه بردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:39  توسط علف  | 

اما حکایت دیوانگان همچنان باقی است:

                 آسیب های فیزیکی

ضربه دیدن ماده ی عصبی نرمی که در جمجمه قرار دارد و مرکز احساسات و مبدا حرکات ارادی است،به توانایی عقلانی ضرر می زند و گاه کاملا قدرت مخ را از دست می برد

از همین رو در فقه اسلامی گفته شده است که:

{اگر کسی به مغز دیگری آفتی برساند که عقل او از کار بیفتد باید یک نیروی کامل بپردازد یعنی از کار انداختن نیروی دماغی با دیه ی کشتن انسان برابر است}

پس دیوانگان عزیز که می خواهید یاران خویش را زیاد کنید و مرز های خود را بگسترانید آگاه باشید که بهترین ابزار شما در دوست سازی لنگه کفشی با پایه ای محکم و شبی تاریک است پس درود بر لنگه کفش های پاشنه سنگین و درود بر شب های تاریک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:14  توسط علف  | 

خرد که قید مجانین عشق می فرمود

                                                                  به بوی سنبل تو گشت دیوانه

 

خدا را سپاس می گویم که در بین این همه (دارها) و (دارالفلان هایی) که در زمین به پا شد مثل دارالفنون،دارالشفا،دارالاسلام و دارالایتام داری نیز به مجانین دادند و این طایفه ی از یاد رفته و در راه مانده به (دارالمجانین) مشرف شدند.

تعریف عرفی،لغوی و شرعی دیوانه آشکار است.

دیوانه:کسی است که فاقد تشخیص نفع ضرر و حسن و قبح است.

و تقسیم آن نیز:

دیوانه ی دائمی:کسی که پیوسته در حال جنون است.

دیوانه ی ادواری:کسی که گاه خرد خویش را باز میابد.اما دیوانه ی حقیقی کمتر تعریف شده است.

روایت شده:روزی حضرت محمد{ص}با دیوانه ای برخورد کردند پرسیدند:اورا چه شده است؟

گفتند:دیوانه است.

حضرت فرمودند او را آسیب(مبتلا و بیمار)است

محققا دیوانه کسی است که دنیا را بر آخرت برگزیند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:25  توسط علف  |